X
تبلیغات
سردار شهید علی اصغر خنکدار

 

 
خدايا اگر مرا در زير آبها خفه‌ام كنند، اگر تمامي هور را ظرفي از آتش سازند و مرا در ميان آن پرتاب نمايند، اگر گلوله‌هاي سر بين دشمن بد كين قلب‌هاي گنهكار مرا سوراخ كند، همة اينها را به عشق ديدار تو با جان و دل مي‌پذيرم و آمادة پذيرايي تمام مشكلات در مسير تو هستم و تنها انتظارم و آرزويم در تحمل اين سختي‌ها ديدار وجه الله و رسيدن به وصال معبود مي‌باشد...

بار الها، بارپروردگارا،‌ ترا سپاس مي‌گويم كه اين بنده گنهكار را فرصتی ديگر عنايت كردي تا بتوان با خود بينديشم و از كرده‌های خلاف خويش پشيمان و با توكل بر خداي بزرگ براي رضاي معبود خويش استغفار و طلب عفو و بخشش برای خويش نمايم...


خدايا، معبودا، بار الها به تقصير خويش اعتراف كرده‌ايم و اين بار نيز مي‌گويم و مي‌نويسم كه انساني گناهكارم و هيچ راهي براي خود نمي‌بينم و تنها روزنة اميدم به تو است و خدايا فقط تو را مي‌پرستم و از تو ياري مي‌جويم. خدايا بنده‌اي حقير و ضعيفم و تحمل آتش‌هايي را كه تجسم اعمال خلاف من مي‌باشد را ندارم. دستم را بگير و مرا در اين امتحان الهي موفق و قلم عفو بر جرايم بكش...

 
الهي به حق هشت و چارت زمان بگذر شتر ديدي نديدي...


و خدايا چشم طمع به بهشت تو ندارم، زيرا كه خدايا عبادت‌هايم را براي اين به درگاهت مي‌كنم كه تو را لايق عبادت مي‌‌دانم و تورا عادل مي‌دانم و مي‌دانم كه تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قيامت تو است كه انسان را سعادتمند مي‌كند... 


برچسب‌ها: وصیت نامه, سردارشهید, علی اصغر خنکدار, لشکر25کربلا, گردان امام محمدباقر
ادامه مطلب
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

گالری تصاویر سردار شهید علی اصغر خنکدار پنجشنبه دهم فروردین 1391 10:59

خاطره ای از شهید خنکدار سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 10:5

 مهرعلی ابراهیم نژاد"فرمانده گردان علی ابن ابی طالب"

 

 مهرعلی ابراهیم نژاد...سردار مرتضی قربانی

 مرا از گردان امام محمد باقر(ع) و یارانم جدا نکنید...

در زمستان 1362 وقتی یکسری از نیروها که در قالب طرح جنگل و نیروهای دیگری که از جبهه های مختلف و همچنین شهید خنکدار و یادم می آید برادران آدینه(اهل ساری که مدتی محافظ مقام معظم رهبری بودند)برای عملیات والفجر6 به جنوب آمده بودند؛ فرماندهی لشکر تصمیم گرفت تیپ اضطراری تشکیل دهد و آنها را در یک پادگانی در 5 کیلومتری اهواز که معروف بود به "پروژه" مستقر کرد. که حتی یادم می آید که آن پادگان را ما با خون و دل و با دست خالی و با زحمات بچه ها یکسال طول کشید ساختیم که بعد از مدت ها صاحب پادگان شویم، نمیدانم چه شد که آن را به شیرازی ها اهدا کردیم و خودمان دوباره به بیگلوی اهواز و بعد به هفت تپه برای چادر نشینی رفتیم. دو یا سه ماه بود که در پروژه بودیم که این تیپ اضطراری منحل شد و نیروها در نقاط مختلف لشکر سازماندهی شدند...


برچسب‌ها: مهرعلی ابراهیم نژاد, سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, محور دوم
ادامه مطلب
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

خدا كفيل زن و بچه ام خواهد بود...

« ما صد در صد شهيد خواهيم شد. »

قبل از عمليات والفجر هشت من و شهيد علی اصغر خنكدار در پايگاه شهيد بهشتی اهواز داشتيم قدم می زديم . و در رابطه با مسايل روز صحبت می كرديم . در حين صحبت شهيد خنكدار به من گفت : « می خواهم برای موضوعی پيش سردارمرتضی قربانی بروم ولی خجالت می كشم . » به او گفتم : « در چه رابطه ای است ؟ » كمی مكث كرد و گفت : « ما صد در صد شهيد خواهيم شد . بعد از ما خانواده ی مان بی سرپرست خواهند شد ؛ می خواهم بروم به او بگويم به من وامی دهد تا سرپناهی برای همسر و فرزندانم بسازم . » من حرف هايش را تصديق كردم . با هم به سوی ساختمان فرماندهی رفتيم .

وقتی به چند قدمی اتاق فرماندهی رسيديم،ايستاد.
گفتم : « چی شد ؟ » با حالت خاصی كه بيشتر به چهره آدم های پشيمان می خورد ، گفت : « شيطان را ببين ! داشت چه كار می كرد ؟! يادم رفت كه خدا كفيل زن و بچه ام خواهد بود . » به من گفت برگرديم . در بين راه هی استغفار می كرد.

 به نقل از: سردار محمدعلی روحانی


برچسب‌ها: سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, خدا كفيل زن و بچه ام خواهد بود
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

نفوذ الهی کلام در جان شهید خنکدار جمعه پنجم اسفند 1390 12:21

 در سال 1364 خنکدار به من اعلام کرد که روستای شما باید یک دسته نیرو به منطقه جنگی اعزام کند. من نیز به او گفتم چون تعدادی از بسیجیان روستا در جبهه هستند شاید استقبالی که انتظار می رود صورت نگیرد. وی با چهره مصمم گفت : «شما جلسه ای بر قرار کنید که من برای صحبت با مردم به آنجا بیایم.» چند روز بعد مراسمی بر پا شد و از ایشان برای سخنرانی دعوت کردیم. وی با کلامی شیوا، چنان صحبتی کرد که فردای آن روز به تعداد بیش از یک دسته بسیجی با بدرقه مردم روستا به جبهه ها رفتند.

به نقل از همرزم شهید: حاج آقا شیری


برچسب‌ها: نفوذ الهی کلام, سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, سال1364
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

فرمانده ای که ظرف غذای نیروها را می شست...

 از راست: حاج ابراهیم اسلامی/حاج محمدعلی روحانی/سردارشهیدعلی اصغرخنکدار/...

جزو نيروهای عملياتی قدس 2 بودم‌‌. فرمانده گردان ما علی اصغر خنكدار بود . ايشان علاقه عجيبی به بچه های اطلاعات داشتند و هميشه با نهايت احترام و فروتنی با آن ها برخورد می كردند . وقتی به همراه بچه ها به گشت می رفتيم و بر می گشتيم ،می ديديم كه ظرف های غذايمان شسته است‌. از هر كسی كه می پرسيديم پاسخی نمی يافتيم‌. دو سه روزی گذشت در اين فكر بوديم كه چه كسی اين كارها را انجام می دهد‌. يك روز كه زودتر از زمان مقرر به محل استقرار برگشتيم با كمال تعجب متوجه شديم كه باز ظرف ها شسته است وكنار سنگر فرماندهی گردان چيده شده است . از آقای خنكدار سوال كرديم كه اين ظرف ها را چه كسی شسته و در اين جا گذاشته است . ايشان چيزی نگفت . از سكوتش متوجه شديم كه خودش ظرف های غذای ما را می شويد. ايشان وقتی ما برای انجام ماموريت می رفتيم، می آمدند و ظرف های ما را می شستند.


برچسب‌ها: سردار محمد علی روحانی, سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

گوشه هایی از دردنامه شهید خنکدار یکشنبه سی ام بهمن 1390 7:44

مطالب زیر که خدمت عزیزان ارائه می شود گوشه ای از دستنوشته های سردار عزیز شهید علی اصغر خنکدار که در دفترچه یادداشتش نگاشته است، می باشد..در این دستنوشته ها اوج بصیرت علی اصغر را می توان دید که چگونه حرفهای دلش را با ندبه و ناله بر روی صفحه کاغذ می آورد و هی درد می کشد از سوپرحزب الهی های ظاهری همان هایی که پشت سر علی نماز ظهر وعصر می خوانند ولی ناهار را در منزل عمر می خورند..همان هایی که برای حفظ منافع خود با یزید هم پیمان می شوند.

 

 جوانان بخوانند،خصوصاً جوانان عزیز کلاگرمحله قائمشهر...

برادران عزيز روستای خودم اينها عقده‌های دلم بود كه اينجا بر روی كاغذ می‌آورم...

...دوستان خوبم، شما را وصيت می‌كنم به تقواي بيشتر، شما را دعوت می‌كنم به وحدت كلمه و شما را دعوت می‌كنم اخلاق در عمل، اگر توانستيد كه اين اعمال را دعوت كنيد، مطمئن باشید در دنيا و آخرت پيروز خواهيد بود. برادران خوبم امروز ديگر آن شور انقلابی بايد همراه شعور انقلابی باشد، امروز ديگر تنهایی كار انجام دادن و يا دنبال پست و مقام رفتن نبايد ما را از دوستانمان جدا كند...

 
...برادران همه شما گول خورده‌ايد و همه شما اشتباه داشته‌ايد، خود را مبرا ندانيد و خود را عاری از اشتباه ندانيد، به اون سبيل‌‌كلفت‌های محله‌مان با آن بی غيرت‌های محله خودمان، همين شما بوده‌ايد كه يك روز تاييديه داده‌ايد و با آنها در جلسات فردوس جمشيدی‌ها شركت می‌كرديد و طرف مقابل با شما مخالفت مي‌كرد، بعد از مدتی عده‌ای ديگر با اونها رفاقت كردند و به خانه همديگر رفت و آمد داشته‌ايد و در مقابل ديگر دوستان خويش ايستاده‌ايد...


برچسب‌ها: دردنامه شهید خنکدار, کلاگرمحله قائمشهر, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا
ادامه مطلب
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

کربلای شهیدخنکدار پنجشنبه پانزدهم دی 1390 13:29

 

 بچه ها من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم...

شهید علی اصغر خنکدار موقع وداع، شهید بلباسی را سخت در آغوش کشید و رها نمی کرد. با این که همه ی بچه ها مشغول خداحافظی بودند اما وداع آن دو از همه تماشایی تر بود.

عملیات که می خواست آغاز شود. اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ما به سمت فاو حرکت کرد با اینکه آب خروشان اروند آن را به تلاطم وا داشته بود اما اصغر ناگهان از جا برخاست و شروع کرد به صحبت در آن تاریکی او حرف هایی زد که مو بر تنمان سیخ شد. می گفت: (( بچه ها من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم...)) از حرف هایش بهت زده بودیم. جملاتش را که ادا کرد، تیری آمد و درست نشست روی پیشانیش. آرام زانو زد و افتاد توی بغلم، خشکم زده بود. دست انداختم تو موهایش، سرش را بالا گرفتم وبه صورتش خیره شدم. چهره اش مثل قرص ماه می درخشید. خون ، موهایش را خضاب کرده بود.

به نقل از: سید حبیب الله حسینی،برگرفته از کتاب: دل و دریا


برچسب‌ها: سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, سیدحبیب الله حسینی, عملیات والفجر8
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

شفیع ما باش ای خنکدار... پنجشنبه پانزدهم دی 1390 1:3

 

 چهل مؤمن فدایت یا علی اصغرخمینی

... يك نفر مامور شود كه از چهل مومن برايم طلب عفو كند و برايم نوشته بگيرد و بر سر قبرم بگذاريد. چهل نفر گواهی دهند كه انشا الله خدا عفو كند...

خدايا اعمال ما را خالص بگردان

 و ما را مخلص بميران،

 ‌ما را عاشق بميران...


برچسب‌ها: سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, چهل مؤمن
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

ای خنکدار دست ما را هم بگیر

... پدر و مادرم شما را به مظلوميت حسين مرا عفو كنيد  و ببخشيد  كه  شما  را زياد  اذيت كردم و فرزند خوبی براي شما نبودم و تكليف فرزندی را انجام ندادم.

...مرا فراموش نكنيد و به رفقايم بگوييد كه پدر و مادرم را فراموش نكنند...

...به خانواده‌های شهدا سركشی كنيد. آنها را دلداری بدهيد و از همه مهم‌تر سنگر جبهه را پر كنيد و بيشتر و فعال‌تر شركت كنيد و قدر همديگر را بدانيد و برای همديگر احترام و شخصيت قايل شويد تا خدا قلوب شما را به يكديگر نزديكتر كند...


برچسب‌ها: سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, پدران و مادران شهدا
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

هدیه تولد از جنس خنکدار شنبه سوم دی 1390 7:9

 سه صلوات هدیه تولد من به تو...

حميد قهرمانم سلام...
سلام گرم پدرت را از راه‌هاي دور و دراز و از پستي و بلندي‌هاي روزگار. از مكان‌هاي دور دست تابع جنگ بپذير. فرزند دلبندم نمي‌دانم كه زماني‌ اين دست نوشته‌ها به تو مي‌رسد. چه زماني به آن‌‌ها آگاهي خواهي يافت ولي آن‌چه هست اين كه آرزو دارم بعد از شهادتم در راه خدا، اين كاغذها به دستت برسد و از آن‌ها استفاده كني...



برچسب‌ها: سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, هدیه تولد, صلوات
ادامه مطلب
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

حذف کنیستر عامل آلودگی هوا

شخصيت او از کودکی ساخته و پرداخته شده بود. هيچ وقت زير بار زور نمی رفت و اگر چيزی را حق می دانست، ايستادگی می کرد و در تمام مراحل يک لحظه عقب نشينی نمی کرد. در عين حال اگر دو نفر دعوا می کردند، هميشه سعی می کرد طرف مظلوم را بگيرد. کمک به مستمندان و ضعفا از خصوصيات او بود. با توجه به اين که فردی روستايی و کشاورز زاده بود و وضع آنها خوب نبود، تا آنجا که از دستش بر می آمد کمک می کرد و اگر هم نمی توانست کمکی بکند غصه می خورد و ناراحت بود.
در کارها خستگی برايش معنی نداشت در سختيها و بحرانها و تحمل توان بسيار بالايی داشت. در سخت ترين شرايط جنگی در چهره اش خستگی و ترديد و دودلی مشاهده نمی شد. در درجه اول تلاش می کرد که مشکلات را شخصاً حل کند و چنانچه مشکلی لاينحل می نمود آن را تحمل می کرد ولی به ديگران منتقل   نمی کرد. در جريان عمليات جنگل قائمشهر فرماندهی گردان را بر عهده داشت و من جانشين وی بودم. بعد از چند مدت که داخل جنگل بوديم متوجه شديم که ايشان مريض شده است. به اصغر گفتم که شما بهتر است که بروی و استراحت کنی وضعيت نامناسب است و از اين بدتر خواهد شد. گفت : «من هستم و تحمل اين جا را دارم .»اما بيماری سخت تر شد و چند بيماری با هم وی را از پا انداخت و از نظر جسمی بسيار ضعيف کرد. بالاخره با يک قاطر وی را به عقبه منتقل کرديم تصور می کرديم اصغر به شهر رفته و به بيمارستان می رود، ولی نرفت و در نزديک ترين پايگاه جنگل ماند و بعد از بيست و چهار ساعت به ما ملحق شد در حالی که کمی بهبود يافته بود.



برچسب‌ها: سردار اسکندر مؤمنی, سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, عملیات جنگل
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |

اگر ما چند نفر علی اصغر داشتيم هيچ مشکلی نداشتيم .
اصغر خنکدار شير بيشه اسلام بود. خدا می داند هر وقت او را می ديدم روحيه ام صد در صد عوض می شد. حرف زدن او به انسان طمأنينه می داد، برخوردهای بسيار اسلامی و سنگين داشت. تدبير و شجاعت و شهامتش مثال زدنی بود. قبل از عمليات والفجر 8 او را چند بار برای شناسايی فرستادم و وقتی بر می گشت، روحيه جديدی به ما می داد.


برچسب‌ها: سردار مرتضی قربانی, سردارشهیدعلی اصغرخنکدار, گردان امام محمدباقر, لشکر25کربلا, عملیات والفجر8
نوشته شده توسط پ.اسدآبادی  | لینک ثابت |